که گر برون نهم از آستان خواجه قدم

بگیردم سوی زندان برد به رسوایی

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش

که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش

بنشین که با تو عمر گرامی به سر بریم

عمر آنچنان خوش است که باجان به سر شود

گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق

غماز بود اشک و عیان کرد راز من

به صوت چنگ بگوییم آن حکایت ها

که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش

مکن ز گردش دوران شکایت ابن حسام

که عادت فلک دون پرست منقلبیست

افتاده چشم سیهت ابن حسام است

زان روز که افتاده نظر سوی تو ما را

ساقی بیار لعل مذاب رحیق خاص

باشد که یابم از غم دل یک زمان خلاص

مپیچ در سر زلفش که سر به سر سوداست

مرو به جانب کویش که در به در غوغاست

گر قسمتم به کوی خرابات کرده اند

با قسمت ازل چه کند احتراز من

تعداد ابیات منتشر شده : 15382