آن روز که جان بدهم در حسرت پابوسش

بر خاک من آن بت را رفتار چه خوب آید؟

سوزش من از چراغ خانه پرس

کوست سوزان هر دم از سودای من

آن دل که برده ای ز من ار نیستت قبول

بازآر و هم به سینه این مبتلا رسان

چگویم به تو راز پنهان خویش

خودش بشنو و سوی خود ره مده

فتاده بر در تو خسرو و ندانستی

که اوفتاده خود را فرود نگذارم

گل دمد در چمن حسن تو از خندیدن

مگر اندر سر زلف تو نسیم سحر است

زهر کش از کف ساقی تو، اگر می خواری

کیست کش تشنگی چشمه حیوان نبود

در گلستان لطافت چو گل نوخیزش

تنک اندام و تنک پوش و تنک لب نگرید

اگر چه مغز بادام است بس نغز

بباید پوست کندن تا دهد مغز

رود یک سر چو باد آن جا که یک سر

چو برگ بید بارد، تیغ و خنجر

تعداد ابیات منتشر شده : 15382