ای کرده فریبنده جهانت گستاخ

می آیی و می روی در او پهن و فراخ

در آب و گل که آورد، آیین جان نهادن؟

بر دوش جان نازک، بار گران نهادن؟

حال سگ کهف بین که از نادره هاست

تا حل نشوی به حل مشکل نرسی

سعی ام هبا شده است و طلب بیهده، از آنک

بیهوده جوی شد دل و دیده هوا پرست

تاریک شد از هجر دل افروزم، روز

شب نیز شد از آه جهان سوزم، روز

ای در طلب آن که لقا خواهی یافت

وقتی دگر از فوق سما خواهی یافت

با خویشتن آی تا نباشی باری

نه بوده به افسوس و نه رفته به دریغ

گاه بلا به مردی، تن در میان فکندن

کام و هوای خود را، بر یک کران نهادن

مگذار نزد خویشم اگر هیچ زین سپس

من نام ما و من به صواب و خطا برم

تا تو تهی از عقل و پر از پنداری

فربه نه ای، از فریب داری آماس

تعداد ابیات منتشر شده : 15382