چو دیدم که غوغایی انگیختم

رها کردم آن بوم و بگریختم

ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم

باری نگه کن ای که خداوند خرمنی

گر دولت و بخت باشد و روزبهی

در پای تو سر ببازم ای سرو سهی

ز دیده و سر من آن چه اختیار تو است

به دیده هر چه تو گویی به سر چه می خواهی

هرک این سر دست و ساعدت بیند

گر دل ندهد به پنجه بستانی

که کس چون تو بدبخت، درویش نیست

چو زنبور سرخت جز این نیش نیست

رعیت نوازی و سر لشکری

نه کاری است بازیچه و سرسری

کدام سایه ازین موهبت شود محروم

که همچو بحر محیطست بر جهان سایل

گمان بردمت زیرک و هوشمند

ندانستمت خیره و ناپسند

چه اندیشی از خود که فعلم نکوست؟

از این در نگه کن که توفیق اوست

تعداد ابیات منتشر شده : 15382