پدر، خواهد ببرّد زلفکان چون کمندش را

پسر حیران، که چون سازد گرفتاران بندش را

رشک آتشکده شد سینهٔ بی کینهٔ من

آتش عشق تو، بس شعله در این خانه کشید

من، همان شاطر عشقم که به تو شرط کنم

گر کشم دست ز دامان تو، نادرویشم

رفت دلم همچو گوی، در خم چوگان دوست

وه که ز من برگرفت، رفت به قربان دوست

بعد از این بایدم از سر، بره عشق شتافت

سعی با پای پر از آبله تا چند کنم

به حسن حضرت یوسف کسی برابر نیست

به اوج سلطنت او را ز قعر چاه کشید

از شراره آه و برق سینه سوز

آتشی در خرمن جانم گرفت

می نماید که تو از خیل پریزادانی

کی به این دلبری و حسن و لطافت بشر است؟

رخ و زلف و خط و خالت به گلستان ماند

چه گلستان که به صد باغ جنان می ارزد

خجلت و شرم، به حدّیست که در مجلس دوست

آستین هم نتوان بر مژهٔ پر نم زد

تعداد ابیات منتشر شده : 15382