زمره طالبان حق بر سر مستی آمدند

وانکه ز باده ننگ داشت طالب جاه و نام شد

بخلوت انس با جانان گرفتند

بعزلت خویش را گمنام کردند

پنهان نمی کند بدی خود چو اهل غدر

پیدا و روشن است بدیهاش چون برص

انینم از تو و بهر تو باشد

غیاث جان لهفاتم توئی تو

خیز از جای و سرنافهٔ اسرار گشای

که زصحرای قدس اهوی مشکین آمد

بخلوتخانه وحدت درا از خویش یکتا شو

بسوز این خرقه یا چاکی برین دلق دو تائی زن

میرفت و مرا به حسرت از پی

دریا دریا زدیده میرفت

بیحد گناهان کرده ام بس جور و طغیان کرده ام

زین جرمهای بیکران استغفرالله العظیم

داده اندم بی خم و مینا و ساغر بادها

داده اند اما نمیدانم که چونم داده اند

سر آمد عمر بیحاصل نشد پیموده یک منزل

میان راه هم خر مرده و هم بار افتاده

تعداد ابیات منتشر شده : 15382