در آرزوی خدمت او هر شبی مرا

چشمی تهی ز خواب و لبی پر زیار بست

شدست حال من از آرزوی خدمت تو

چو حال تشنه که بر چشمة زلال گذشت

زنو بهار نظر یافت شش درم هر سال

از آن قبل که خرابست جاودان نرگس

چون در تو نیارم که پیاپی نگرم

دزدیده بزیر چشم تا کی نگرم؟

روشن ز حدیث تو خرد را

در شرح معمیّات منهاج

سرعت عزم ترا دید خدر شد پی برق

جرهر حلم ترا دید قلق شد دل قاف

نه جز ادیم زمین زیر پهلویم نطعیست

نه بر سرم بجز از کلّۀ سما پرده

مصباح باصره شود از نفخ منطقی

چون آیدم بخار دخانی در اضطراب

ای نکرده بعهد خویش از بخل

شکم یک گرسنه از نان سیر

که بودجزتوزشاهان روزگارکه داد

قضیم اسب زتفلیس وآب ازعمّان؟

تعداد ابیات منتشر شده : 15382