زه کمان چو بنالد ز فرقت سوفار

دل عدو بخروشد ز حرقت پیکان

چو تیرهای تو از شست تو روان گردد

روان شود زتن بدسگال هوش و روان

چو دست راد به چوگان بری وگوی زنی

تو را ستاره شود گوی در خم چوگان

چوگرم گشت به میدان دونده مرکب تو

سپهر بس نبود مرکب تو را میدان

شود زپای تو خارا چو آذر خرّاد

شود ز دست تو سندان چو چشمهٔ حیوان

اگر زنی به گه خشم پای بر خارا

وگر نهی به گه جود دست بر سندان

هزارکسری کاخ تورا سزد فَرّاش

هزار قیصر قصر تو را سزد دربان

اگر حکایت کسری و قصهٔ قیصر

به گنج و ملک در آفاق سایرست و روان

رسیده باد به او از تو صد هزار درود

که چون تو شاه نباشد به صد هزار قِران

کنون به عصر تو آمد در این زمانه پدید

هر آنچه داد پیمبر در آن زمانه نشان


  • جستجوی رباعیات در خیام نیشابوری
  • جستجوی خاقانی در خاقانی
  • جستجوی فارس در شهریار
  • جستجوی نصرت در عنصری
  • جستجوی جوان در همه ی آثار
  • جستجوی قفلی در همه ی آثار
  • جستجوی معنای کشته چاه غمت را نفسی هست هنوز در شهریار
  • جستجوی صیام در همه ی آثار
  • جستجوی دولت در سعدی
  • جستجوی بهشت در همه ی آثار
  • تعداد ابیات منتشر شده : 367935