از تردّد بر لب آمد جان من

آریی فرمای یک ره یا نه یی

یا اشارت کن که تا مطلق کنند

وقت را مرسوم موقوفانه یی

حسبة لله بفرما منعما

در خلاص کار من پروانه یی

مانده من لب خشک و در بحر سخات

آشنا ور گشته هر بیگانه یی

من چنین محروم و از انعام تو

گشته هر آواره یی فرازنه یی

چشمها بر راه دارم همچو دام

تا کجا افتد بچنگم دانه یی

گر نمایم رخ بدو چون آینه

چنگ در ریشم زند چون شانه یی

وام داری هر دم از هر گوشه یی

در من آویزد چنان دیوانه یی

تا در این شهر آمدم از بس اوام

من رهی بفروختم کاشانه یی

کار من بگشاید ارکلکت شود

در کلید روزیم دندانه یی

تعداد ابیات منتشر شده : 474522