جهد کن تا پیر عقل و دین شوی

تا چو عقل کل، تو باطن بین شوی

تن زار مرا هر دم رقیب آزرده می سازد

چنین باشد، بلی، چون چشم سگ بر استخوان افتد

محرم ناسوت ما لاهوت باد

آفرین بر دست و بر بازوت باد

یکتاست تو را جان و جسمت اجزا

هرگز نشود سوده چیز تنها

خواجو مباش خالی از آن می که خرمست

از رنگ و بوی او چمن و بوستان جان

از درون خویشتن جو چشمه را

تا رهی از منت هر ناسزا

چو اوحدی ز در بندگی مگردان رخ

که ضایعت نگذارد خدای بنده نواز

دامانش چون گذاشت حق صحبت قدیم؟

گیرم که دست هیچ کسش در میان نبود

چون مرا دید بادها به بروت

گشته هر موی راست چون نشتر

آن زلف همچو دال ببین بر کنار دل

و آن قد چون الف بنگر در میان جان



تعداد ابیات منتشر شده : 206512