سیمین ساق، بانک شعر پارسی

ای ماه بندهٔ تو هر لحظه خندهٔ تو

ز آن لعل همچو آتش لؤلؤی تر گشاده

از دیدن دگر دگر آئینش

دیگر شده است یکسره آئینم

این به نام تو همی سکه زند در غزنین

وآن به نام تو همی خطبه کند در توران

از آواز اسپان و گرد سپاه

بشد قیرگون روی خورشید و ماه

این همه دارند و چشم هیچ کس

بر نیفتد بر کیاشان یک نفس

ادبار مرد و زن را نگذاشت نام اقبال

یک کاف و واو نون است تا کاف و سین که دارد

او به دینار تو امروز همی شکر کند

چون ز سلطان پدر تو پدر او به جنان

از بسکه دور گردون گرداند طور مردم

تا پشت برنتابد بر زن یقین که دارد

از منعمان گدا را دیگر چه می توان خواست

تن داده اند بر فحش داد این چنین که دارد

از تو شد مُقبل و از فرِّ تو بِفزود امید

وز تو شد خرم و بگشاد به شکر تو زبان



تعداد ابیات منتشر شده : 361602