خداست و خلق جز نور خدا نیست

ولی زو نور او هرگز جدانیست

خواجو مباش خالی از آن می که خرمست

از رنگ و بوی او چمن و بوستان جان

خادمک در گشود و با خود گفت

خواجه امروز سرخوشست مگر

خلق در طوف درت مرغ بقا صید کنند

در حرم گرچه مجوز نبود صید از حاج

خادم آمد که کیستی گفتم

صهر خاقان نبیرهٔ قیصر

خسرو ز بهر عشق گذشته چه غم خوری؟

چون رفت، گومباش، اگر بود و گر نبود

خوش آن دل کاندر او منزل کند عشق

ز کار عالمش غافل کند عشق

خود به خود گفتم ای حکیم زمان

این تویی یا سلالهٔ سنجر

خواهم از لطف تو باشد نگهی خاصهٔ من

نگهی نی چو نگاه دگران هر جایی

خود که داند که در آن نیم شب از مستی او

تا چه برداشتم از بوسه و هر چیزی بر



تعداد ابیات منتشر شده : 206541