سیمین ساق، بانک شعر پارسی

خنک آن دل که ز وسواس تمنا گذرد

دامن افشان چو نسیم از سر دنیا گذرد

خاطر من مگر به مدحت او

ندهد بر مدیح خلق رضا

خرمن خود را به دست خویشتن سوزیم ما

کرم پیله هم به دست خویشتن دوزد کفن

خبرگویان ز یوسف لب ببستند

پس زانوی خاموشی نشستند

خاتم و تاج و سریر او را همی زیبدکه هست

از هنرمندی سزای خاتم و تاج و سریر

خاک شد جانها به ره، مپسند از بهر خدا

این غبار غم بر آن روی جهان افروز خویش

خورشید پس از رفع سحر پرده دری کرد

تاگرد نفس کم نشد این آینه شب داشت

خزان دیده به داند از رنگ کار

که دارد چه در بار، نخل از بهار

خطا گفتم این، خرده بر من مگیر

گدای جوان به ز سلطان پیر

خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون

کاروان زین وادی دور و دراز آید برون



تعداد ابیات منتشر شده : 292227