لب و کام وحش از دل و روی خصمان

همه رنگ زرنیخ و قطران نماید

لوح حافظ، تو شوی در دور و گشت

لوح محفوظ است، کاو زین در گذشت

لیکن آخر ز چنان روی کجا بتوانم

برسانم بوجیه و بشرف شکر تو هم ؟

لطف ها کرد کردگار در آن

شکرها کرد روزگار درین

لاجرم چون آن حریف پاک باز

در قمار عاشقی شد پاکباز

لاله چون فوج قزلباش از کمین آمد برون

برف شد چون لشکر رومی پریشان در زمان

لیک مرد عاقلی و معنوی

عقل تو نگذاردت که کج روی

لشگری دارد گران و کشوری دارد بزرگ

بلکه از دریای روم اوراست تا دریای چین

لابۀ ما در دل سنگین او

باد پنداری بر آهن می زند

لاغر تن مرا ز خم زلف وارهان

انگار کت به زلف یکی تار مو نبود



تعداد ابیات منتشر شده : 206526