سیمین ساق، بانک شعر پارسی

لابد چو آسمانش بباید جهان نوشت

آنرا که تکیه گه ز بر آسمان بود

لیکن بکن اینقدر که باری

در دامن کوه و کنج غاری

لیک هم می دان و خر می ران چو تیر

چونک بلغ گفت حق شد ناگزیر

لب شوخی که جوش خضر دارد خط مشکینش

چو آید در تبسم با مسیحا گفتگو دارد

لاف محبت مزن که در ره وحدت

مرتبۀ اولیای عشق نداری

لیکن به طریق سر کشیدن

می نتوانست از او بریدن

لیلیش طپانچه ای چنان زد

کافتاد چو مرده مرد بی خود

لبت بشارت کامی به اوحدی دادست

درین دیار به امید آن همی گردم

لیکن از رد سمع مستمعان

با زبانی چنین خموش منم

لاف یاری نمی زنم، هر چند

با تو در خویشتن نمی یارم



تعداد ابیات منتشر شده : 361588