سیمین ساق، بانک شعر پارسی

مر خداوند عقل و دانش را

عیب ما گو مکن که نادانیم

منتهای امیدشان تا او

قبله شان او و انسشان با او

من هم ای پادشا گدای توام

هدف ناوک قضای توام

ما گدایان خیل سلطانیم

شهربند هوای جانانیم

من که چون شبنم ز گل بالین و بستر داشتم

در قفس می بایدم اکنون به آب و دانه ساخت

مزن بیش از این لاف گردنکشی

که خاکی به گوهر نه از آتشی

ملک ایران شد اسیر پنجهٔ یونانیان

زان طرف یونان فتاد اندر کف رومانیان

معنی جف القلم کی آن بود

که جفاها با وفا یکسان بود

من آنگه عنان باز پیچم ز راه

که یا سر نهم یا ستانم کلاه

میان هر چهاری باز مانده

توی رازی و اندر راز مانده

تعداد ابیات منتشر شده : 502039