سیمین ساق، بانک شعر پارسی

چو شمع سر به هوا تا کجا دماغ فضولی

بلندیی که به پستی کشد ز سر فکنیمش

چو خورشید را پشت باریک شد

ز دیدار شب روز تاریک شد

چون سبزه زیر سنگ حوادث چه مانده ای؟

همت ز دست و بازوی رطل گران طلب

چنین گفت آن بزرگ صاحب اسرار

که صورت در فنا آمد پدیدار

چشمهٔ آفتاب ابر آلود

تشت شمعی میان تودهٔ دود

چون با تونبود دوش با دوش

با خاک سیاه شد هم آغوش

چو گرسیوز از پشت لشکر برفت

بپیش برادر خرامید تفت

چون بگویند ایش شاء الله کان

حکم حکم اوست مطلق جاودان

چه خواهی کرد با این صورت خود

که او اینجا نماید نیک یابد

چون نه ای رنجور سر را بر مبند

اختیارت هست بر سبلت مخند

تعداد ابیات منتشر شده : 501619