سیمین ساق، بانک شعر پارسی

چنین گفت رستم فرامرز را

که مشکن دل و بشکن البرز را

چو مردم ندارد گریز از هلاک

چه در قعر دریا چه بر روی خاک

چو بر مرگ من بود تقدیر غیب

ز محرومی آب حیوان چه عیب

چو پیروز باشی مشو در ستیز

مکن بسته بر خصم راه گریز

چرا دردت نچیند جان سعدی

که هم دردی و هم درمان دردی

چو فرمان چنین است کین خاک سست

ز بهر تو سدی برآرد درست

چو افراسیاب آنچنان دید کار

چنان هول و برگشتن کارزار

چون ازان بیهشی به هوش آمد

باز در نعره و خروش آمد

چو شه دید کان یادگار کیان

خبر دارد از کار سود و زیان

چرا ما با تو ای معشوق طناز

به صلحیم و تو با ما در نبردی

تعداد ابیات منتشر شده : 507705