سیمین ساق، بانک شعر پارسی

چو برخواندی افسونی آن دل فریب

ز دل هوش بردی ز دانا شکیب

چون رسول آمد بگفت آن شاه نر

صورتی کم گیر زود این را ببر

چون رسول آمد به پیش پهلوان

داد کاغذ اندرو نقش و نشان

چو آتش فرو کشت از آن جایگاه

روان کرد سوی سپاهان سپاه

چو روزگار نسازد ستیزه نتوان برد

ضرورت است که با روزگار در سازی

چو پیمان یزدان کنی با نیا

نشاید که در دل بود کیمیا

چرخ را گرچه بس خلف بودند

تو دُری و آن دگر صدف بودند

چنین است و ولیکن کس نداند

بجز تو هیچکس این سر نداند

چو شبلی این بیان بشنید از او

تعجب کرد از وی گفت نیکو

چو در خانه مهمان فضولی کند

دل میزبان زو ملولی کند

تعداد ابیات منتشر شده : 509595