سیمین ساق، بانک شعر پارسی

چنین بی غم که با رویی چو خورشید

به یک ذرّه غمِ یاران نداری

چون هر چه بود خون همه پالوده شد ز چشم

بی خون مرا چراست که سودا کند همی

چون ناوردت به سالها یاد

زو یاد مکن چه کارت افتاد

چو او در رسد ساز ایران کنم

همه بوم تا روم ویران کنم

چه ممسکی که ز جود تو قطره ای نچکد

اگر در آب کسی جامهٔ تو برتابد

چون او ز تو دور شد به فرسنگ

تو نیز بزن قرابه بر سنگ

چه پرسی از نماز عاشقانه

رکوعش چون سجودش محرمانه

چه سگ بود آنکه گل را برده از راه

نترسید و نه اندیشید از شاه

چند از هر کوکبی نیشی به چشم من خورد؟

وقت شد کآتش زنم این خانه زنبور را

چند رفعِ غمِ بیهوده توان کرد به می

نه همه عمر توان بود درین بی کاری



تعداد ابیات منتشر شده : 361602