سیمین ساق، بانک شعر پارسی

چون در آید شام، آتش در دلم گیرد ز هجر

خوش چراغی می فروزم هر شب اندر شام خویش

چو پروین فرو ناید اندیشهٔ من

به دریوزهٔ پرتو مهر و ماهی

چون کند غنچه و دهقان به تماشا رودش

کند از صحبت وی تنگدلی ها اظهار

چون نمک ریخته تکلم او

شکر امیخته تبسم او

چگونه باشد دستت به جود بی گوهر

چگونه آید تیغت به رزم بی دشمن

چون خوان سخا نهد سلیمان

عیسیش طفیل خوان ببینم

چنین داد پاسخ که تا روز دوش

به یادش دمادم کشیدست نوش

چنان بانگی برآورد از جگرگاه

که در لرز اوفتاد از کوه تا کاه

چنگ را گیرید از دستم که کار از دست رفت

نغمه ام خون گشت و از رگهای ساز آید برون

چو قدر جوانی ندانسته ای

دل خود به شاخ هوس بسته ای



تعداد ابیات منتشر شده : 292213