از بخت ستم باشد ، ای در خوشاب

کامروز ترا نبینم ای دوست بخواب

دی با رهی ، ای رنگ گل و بوی گلاب

از دیده و دل همی زدی آتش و آب

ترسم که دگر نبینم ، ای در خوشاب

اندر شب هجر خویش روی تو بخواب

تا هجر تو کرد بر وصال تو شتاب

دارم دل جوشان چو بر آتش سیماب

معلوم بود که دانۀ در خوشاب

غواص خردمند نجوید ز سراب

آن کس که زنا صواب بشناخت صواب

بی خدمت تو کرد طلب حشمت و آب

بغربت اندر اگر سیم و زر فراوانست

هنوز هم وطن خویش و بیت احزان به

اگر چه نرگسدانها ز سیم وزر سازند

برای نرگس هم خاک نرگسستان به

گر بمدح تو کنون هیچ قلم بردارم

این سر انگشت قلم گیر قلم باد ، قلم

لیکن آخر ز چنان روی کجا بتوانم

برسانم بوجیه و بشرف شکر تو هم ؟



تعداد ابیات منتشر شده : 206556