رازی، که دلم ز جان همی داشت نهفت

اشکم به زبان حال با خلق بگفت

چشمم ز غمت، به هر عقیقی که بسفت

بر چهره هزار گل ز رازم بشکفت

اندر عجبم زجان ستان کز چو تویی

جان بستد و از جمال تو شرم نداشت

تقدیر، که بر کشتنت آزرم نداشت

بر حسن و جوانیت دل نرم نداشت

سودی ندهد نصیحتت، ای واعظ

ای خانه خراب طرفه یک پهلوییست

دل خسته و بستهٔ مسلسل موییست

خون گشته و کشتهٔ بت هندوییست

لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند

مجنون داند که حال مجنون چونست؟

جایی که گذرگاه دل محزونست

آن جا دو هزار نیزه بالا خونست

اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب

هجرانش چنینست، وصالش چونست؟

با آن که دلم از غم هجرت خونست

شادی به غم توام ز غم افزونست

تعداد ابیات منتشر شده : 27693