ای راحت جان و قوت دل

ای مایهٔ عیش و کامرانی

ای اقچه گرد روی کانی

ای بی تو حرام زندگانی

ز هجرت ناله میکردم خرد گفت

عبید از یار دوری چون ننالی

ز شوق قامتت مردم خدا را

«ترحم ذلتی یا ذالمعالی»

حدیث زلف خود از چشم من پرس

«سل السهران عن طول اللیالی»

چو چشمت گشتم از بیمار شکلی

چو زلفت گشتم از آشفته حالی

زهی لعل لبت درج لئالی

مه روی ترا شب در حوالی

به نسبت من و با استری که من دارم

به راستی که بلائی است این نه بلائی

حریم قلعهٔ دارالامان که در عالم

چو آسمان به بلندیش نیست همتائی

خرد به ترک توام رای زد ولیک عبید

خلاف پیش تو مردن نمیزند رائی

تعداد ابیات منتشر شده : 466260