پیداست که سرپنجه ما را چه بود زور

با ساعد سیمین توانا که تو داری

بسیار بود سرو روان و گل خندان

لیکن نه بدین صورت و بالا که تو داری

حوران بهشتی که دل خلق ستانند

هرگز نستانند دل ما که تو داری

گر شمع نباشد شب دلسوختگان را

روشن کند این غره غرا که تو داری

هرگز نبود سرو به بالا که تو داری

یا مه به صفای رخ زیبا که تو داری

سخن لطیف سعدی نه سخن که قند مصری

خجل است از این حلاوت که تو در کلام داری

نظر از تو برنگیرم همه عمر تا بمیرم

که تو در دلم نشستی و سر مقام داری

گله از تو حاش لله نکنند و خود نباشد

مگر از وفای عهدی که نه بر دوام داری

به جز این گنه ندانم که محب و مهربانم

به چه جرم دیگر از من سر انتقام داری

چه مخالفت بدیدی که مخالطت بریدی

مگر آن که ما گداییم و تو احتشام داری

تعداد ابیات منتشر شده : 508725