پروانه بکشت خویشتن را

بر شمع چه لازم است تاوان

گر در نظرت بسوخت سعدی

مه را چه غم از هلاک کتان

بی مار به سر نمی رود گنج

بی خار نمی دمد گلستان

عاقل نکند شکایت از درد

مادام که هست امید درمان

دل بود و به دست دلبر افتاد

جان است و فدای روی جانان

ترسم که به عاقبت بماند

در چشم سکندر آب حیوان

وین گوی سعادت است و دولت

تا با که در افکنی به میدان

بیمار فراق به نباشد

تا بو نکند به زنخدان

باور که کند که آدمی را

خورشید برآید از گریبان

هرگز نشنیده ام که کرده ست

سرو آنچه تو می کنی به جولان

تعداد ابیات منتشر شده : 502534