ما را که جراحت است خون آید

درد تو چنم که فارغ از دردی

نازت ببرم که نازک اندامی

بارت بکشم که نازپروردی

خود کردن و جرم دوستان دیدن

رسمیست که در جهان تو آوردی

من با همه جوری از تو خشنودم

تو بی گنهی ز من بیازردی

بیچارگیم به چیز نگرفتی

درماندگیم به هیچ نشمردی

دیدی که وفا به جا نیاوردی

رفتی و خلاف دوستی کردی

سعدیا گر روزگارت می کشد

گو بکش بر دست سیمین ساعدی

گر به خدمت قائمی خواهی منم

ور نمی خواهی به حسرت قاعدی

گر دلی داری و دلبندیت نیست

پس چه فرق از ناطقی تا جامدی

خانه ای در کوی درویشان بگیر

تا نماند در محلت زاهدی

تعداد ابیات منتشر شده : 507630