سعدیا گر روزگارت می کشد

گو بکش بر دست سیمین ساعدی

گر به خدمت قائمی خواهی منم

ور نمی خواهی به حسرت قاعدی

گر دلی داری و دلبندیت نیست

پس چه فرق از ناطقی تا جامدی

خانه ای در کوی درویشان بگیر

تا نماند در محلت زاهدی

از تو روحانی ترم در پیش دل

نگذرد شب های خلوت واردی

دوستان گیرند و دلداران ولیک

مهربان نشناسد الا واحدی

آنچه ما را در دل است از سوز عشق

می نشاید گفت با هر باردی

چون من آب زندگانی یافتم

غم نباشد گر بمیرد حاسدی

محتسب گو تا ببیند روی دوست

همچو محرابی و من چون عابدی

چون خراباتی نباشد زاهدی

کش به شب از در درآید شاهدی

تعداد ابیات منتشر شده : 507660