مرا معامله در کوچه ایست با مرهم

که صد مسیح به یک زخم بسمل افتاده است

دلم به قبله ی اسلام مایل افتاده است

صنم تراش من از کفر غافل افتاده است

همت آن بود که لب تشنه بمیرد عرفی

ور نه صد بار به سر چشمه ی حیوان رفته است

رفت آن آفت دین از برم ای هوش بیا

تا ببینم که چه ها بر سر ایمان رفته است

لذتی یافته کام دلم از ناوک او

کز گلوی هوسم چاشنی جان رفته است

به حوالی تن از شرم نیاید فردا

جان آن کس که ز هجران تو آسان رفته است

وه که از دوختن، این چاک گریبان رفته است

این شکافی است که تا دامن ایمان رفته است

از من کجا به صحبت عرفی سزد که او

عیبش ز پایه ی هنر من گذشته است

هر گه که دیده ام گل روی خیال دوست

در رنگ دشمن از نظر من گذشته است

بر عیش تلخ من مبر ای مدعی حسد

سیلاب زهر بر شکن من گذشته است

تعداد ابیات منتشر شده : 27723