پدر گفت این سخن گفتار تو نیست

کسی کو عقل دارد یار تو نیست

شدم چون گل، بخون افگنده بی او

بمیرم گر بمانم زنده بی او

چو هست آن بت گل صد برگ جانم

اگر گل نبودم بی برگ مانم

چو باد صبح هر سویی شتابم

مگر بویی ز گلرویی بیابم

بصحرا اسپ تازم راه جویم

بدریا در نشینم ماه جویم

که گر دستور بخشد شاهم امروز

خبر پرسم ازان ماه دل افروز

بسی بگریست و بسیاری سخن گفت

سخن در فرقت آن سرو بن گفت

شه القصه ز پیش او بدر شد

دلی پر غصّه نزدیک پدر شد

که تا بااو گذارد روزگاری

ولی نبود ز وجهی نیز کاری

چو شد ز اندازه سوز اشک آن ماه

بدیدار خودش شد میزبان شاه



تعداد ابیات منتشر شده : 373712