بدان روی جیحون یکی رزمگاه

بکردیم زان پس که فرمود شاه

کنون ما دل از گنج و فرزند خویش

گسستیم چندی ز پیوند خویش

همانا که از صد نماندست بیست

بران رفتگان بر بباید گریست

که از لشکر ما بزرگان که بود

گذشتند و زیشان دل ما شخود

چو گشتند پر مایگان انجمن

ز لشکر هر آنکس که بد رای زن

ازان پس چو گشت انجمن آنچ ماند

بزرگان برتر منش را بخواند

همی بودش اندر بخارا درنگ

همی خواست کایند شیران به جنگ

خروشی یر آمد تو گفتی که ابر

همی خون چکاند ز چشم هژبر

ز بهر گرانمایه فرزند خویش

بزرگان و خویشان و پیوند خویش

سپهدار ترکان چه مایه گریست

بران کس که از تخمهٔ او بزیست

تعداد ابیات منتشر شده : 502534