پشیزی به از شهریاری چنین

که نه کیش دارد نه آیین و دین

پرستارزاده نیاید به کار

وگر چند باشد پدر شهریار

ز بد گوهران بد نباشد عجب

سیاهی نشاید بریدن ز شب

ز ناپارسایان مدارید امید

که زنگی به شستن نگردد سپید

ز بد اصل چشم بهی داشتن

بود خاک در دیده انباشتن

وگر نو شوی نزد انگشتگر

از او جز سیاهی نیابی دگر

به عنبرفروشان اگر بگذری

شود جامهٔ تو همه عنبری

سرانجام گوهر به کار آورد

همان میوهٔ تلخ بار آورد

وز او جوی خلدش به هنگام آب

به بیخ انگبین ریزی و شیر ناب

درختی که او تلخ دارد سرشت

گرش برنشانی به باغ بهشت

تعداد ابیات منتشر شده : 27708