که میدان بازیست گر کارزار

برین گردش و بخشش روزگار

سیاووش غمی گشت ز ایرانیان

سخن گفت بر پهلوانی زبان

ربودند ایرانیان گوی پیش

بماندند ترکان ز کردار خویش

چو ترکان به تندی بیاراستند

همی بردن گوی را خواستند

همی ساختند آن دو لشکر نبرد

برآمد همی تا به خورشید گرد

به لشگر چنین گفت پس نامجوی

که میدان شما را و چوگان و گوی

سیاووش بنشست با او به تخت

به دیدار او شاد شد شاه سخت

ز میدان به یکسو نهادند گاه

بیامد نشست از برگاه شاه

به آواز گفتند هرگز سوار

ندیدیم بر زین چنین نامدار

ازان گوی خندان شد افراسیاب

سر نامداران برآمد ز خواب



تعداد ابیات منتشر شده : 285465