کوی معشوق عرصهٔ محشر

بانگ عشاق نغمهٔ صور است

ترک چشمش که مست و مخمور است

خون ما گر بریخت معذور است

المنة لله که همه بزم فروغی

دل بند و دل آویز و دل آرام و دل آراست

هم نسخهٔ لطف از تن سیمین تو ظاهر

هم آیت جور از دل سنگین تو پیداست

هم شیفتهٔ حسن تو صد واله بی دل

هم سوختهٔ عشق تو صد عاشق شیداست

هم با سگ کوی تو شهان را دل الفت

هم با خم موی تو جهان را سر سوداست

چشم من دل سوخته سرچشمهٔ خون شد

کاش آن رخ رخشنده نه می دید و نه می خواست

در دیر و حرم نور رخش جلوه کنان است

نازم صنمی را که هم این جا و هم آنجاست

در پردهٔ تحقیق نه نور است و نه ظلمت

در عالم توحید نه امروز و نه فرداست

ماییم و نشاطی که نه پیدا و نه پنهان

ماییم و بساطی که نه جام است و نه میناست

تعداد ابیات منتشر شده : 59330