چون مرا دید بادها به بروت

گشته هر موی راست چون نشتر

خادمک در گشود و با خود گفت

خواجه امروز سرخوشست مگر

خادم آمد که کیستی گفتم

صهر خاقان نبیرهٔ قیصر

رفتم القصه تا به خانهٔ خویش

نرمگک حلقه کوفتم بر در

نرمکی عقل گوش من مالید

کاین همه پایه یافتی ز هنر

خود به خود گفتم ای حکیم زمان

این تویی یا سلالهٔ سنجر

سرم از ناز پر ز عجب و غرور

تنم از فخر پر زکبر و بطر

چون برون آمدم ز درگه او

از خود آن پایه نامدم باور

رفتم و بار یافتم بر شاه

عزتم کرد و جاه داد و خطر

صبح عید از گلاب شستم روی

خلعت شاه کردم اندر بر



تعداد ابیات منتشر شده : 206541