طبیعی نیست با مردم، تواضعهای می خواران

ملایم می نماید خار تا اندک نمی دارد

ز دلها درد دل برداشتن هم عالمی دارد

به بالای غم من ریز گو هرکس غمی دارد

تا سر از جیب برآورد دلم چون قدسی

دست در دامن آن طره خم در خم زد

با جنون بود مرا سلسله پرشوری

عقل گم باد که این سلسله را بر هم زد

عشق می گفت به گهواره دلم خوش طفلی ست

که در اول قدم، از پایه اعلا دم زد

دست اکرام تو بود آنکه سحرگاه ازل

خوان بیفکند و صلا بر همه عالم زد

ملک دنیا نبود منزل ارباب سرور

هرکه افتاد درین کوچه، در ماتم زد

گوش کس باخبر از زمزمه شوق نبود

عشقت آن روز که ناخن به دل آدم زد

محنت هجر تو داند که چه با جانها کرد

شعله عشق تو داند که چه در عالم زد

با خرد روز ازل بر سر سودا بودم

عشق پیش آمد و سودای مرا برهم زد

تعداد ابیات منتشر شده : 61580