با چنین جرمی نراندم از دل ویران تو را

این قدرها جای در دل بوده است ای جان تو را

ز حرف پر دلی محتشم پرست جهان

ز بس که جای به دل می دهد خدنگ تو را

به مدعی پر و بالی مده که پروازش

بباد بر دهد ای سرو نام و ننگ تو را

جریدهٔ گرد من امشب گرت رفیقی نیست

چه باعث است به ره دمبدم درنگ تو را

زمان کنم افزون جراحت تن خویش

ز بس که بوسه زنم زخمهای سنگ تو را

مصوران قلم از مو کنند تا نکشند

زیاده از سرموئی دهان تنگ تو را

که کرده پیش تو اظهار سوز ما امروز

که آتش غضب افروخته است رنگ تو را

شوم هلاک چو غیری خورد خدنگ تو را

که دانم آشتئی در قفاست جنگ تو را

محتشم پای به سختی مکش از وادی عشق

گل این مرحله گیر آبلهٔ پر خون را

آن چنان تشنهٔ وصلم که کسی باشد اگر

تشنهٔ آب به یکدم بکشد جیحون را

تعداد ابیات منتشر شده : 59330