ای ایاز استارهٔ تو بس بلند

نیست هر برجی عبورش را پسند

نیست ضایع زو شود تازه جگر

لیک نبود پیک و سلطان خضر

لیس یالف لیس یؤلف جسمه

لیس الا شح نفس قسمه

آن یخی بفسرده در خود مانده

لا مساسی با درختان خوانده

پس شدی درمان جان هر درخت

هر درختی از قدومش نیک بخت

آب گشتی بی عروق و بی گره

ز آب داود هوا کردی زره

گر بدیدی برف و یخ خورشید را

از یخی برداشتی اومید را

گر شنیدی اذن کی ماندی اذن

یا کجا کردی دگر ضبط سخن

باشد آنگه ازدواجات دگر

لا سمع اذن و لا عین بصر

حکمتی که بود حق را ز ازدواج

گشت حاصل از نیاز و از لجاج

تعداد ابیات منتشر شده : 504917