چونک خود را او بدان حوری نمود

مردی او هم چنین بر پای بود

زد به شمشیر و سرش را بر شکافت

زود سوی خیمهٔ مه رو شتافت

پهلوان مردانه بود و بی حذر

پیش شیر آمد چو شیر مست نر

شیر نر گنبذ همی کرد از لغز

در هوا چون موج دریا بیست گز

تازیان چون دیو در جوش آمده

هر طویله و خیمه اندر هم زده

دید شیر نر سیه از نیستان

بر زده بر قلب لشکر ناگهان

برجهید و کون برهنه سوی صف

ذوالفقاری هم چو آتش او به کف

چون ذکر سوی مقر می رفت راست

رستخیز و غلغل از لشکر بخاست

چون برون انداخت شلوار و نشست

در میان پای زن آن زن پرست

صد خلیفه گشته کمتر از مگس

پیش چشم آتشینش آن نفس

تعداد ابیات منتشر شده : 510120