چون ذکر سوی مقر می رفت راست

رستخیز و غلغل از لشکر بخاست

چون برون انداخت شلوار و نشست

در میان پای زن آن زن پرست

صد خلیفه گشته کمتر از مگس

پیش چشم آتشینش آن نفس

چون زند شهوت درین وادی دهل

چیست عقل تو فجل ابن الفجل

قصد آن مه کرد اندر خیمه او

عقل کو و از خلیفه خوف کو

آتش عشقش فروزان آن چنان

که نداند او زمین از آسمان

بازگشت از موصل و می شد به راه

تا فرود آمد به بیشه و مرج گاه

کز زلیخای لطیف سروقد

هم چو شیران خویشتن را واکشد

آتشی باید بشسته ز آب حق

هم چو یوسف معتصم اندر زهق

هیچ کس را با زنان محرم مدار

که مثال این دو پنبه ست و شرار

تعداد ابیات منتشر شده : 510165