از چهی بنموده معدومی خیال

تا در اندازد اسودا کالجبال

آمده در قصدجان سیل سیاه

تا که روبه افکند شیری به چاه

بین ایدی سد و سوی خلف سد

پیش و پس کم بیند آن مفتون خد

مشورت کو عقل کو سیلاب آز

در خرابی کرد ناخنها دراز

این چنین سوزان و گرم آخر مکار

مشورت کن با یکی خاوندگار

ایش ابالی بالخلیفه فی الهوی

استوی عندی وجودی والتوی

مرکب عشقش دریده صد لگام

نعره می زد لا ابالی بالحمام

پهلوان تن بد آن مردی نداشت

تخم مردی در چنان ریگی بکاشت

گفت بر هیچ آب خود بردم دریغ

عشوهٔ آن عشوه ده خوردم دریغ

چون برفت آن خواب و شد بیدار زود

دید که آن لعبت به بیداری نبود

تعداد ابیات منتشر شده : 510165