بس جوال زر کشیدندش به راه

کز چنین شهری ابوبکری مخواه

بدرومتان هم چو کشت ای قوم دون

نه خراج استانم و نه هم فسون

تا مرا بوبکر نام از شهرتان

هدیه نارید ای رمیده امتان

گفت نرهانید از من جان خویش

تا نیاریدم ابوبکری به پیش

جان ما آن توست ای شیرخو

پیش ما چندی امانت باش گو

هر خراج و صلتی که بایدت

آن ز ما هر موسمی افزایدت

سجده آوردند پیشش کالامان

حلقه مان در گوش کن وا بخش جان

تنگشان آورد لشکرهای او

اسپهش افتاد در قتل عدو

شد محمد الپ الغ خوارزمشاه

در قتال سبزوار پر پناه

او بمانده در میانشان زارزار

هم چو بوبکری به شهر سبزوار

تعداد ابیات منتشر شده : 474553