براهت چند زار و ناتوان افتم، خوش آن روزی

که از چشمت نگاهی جانب این ناتوان افتد

نماند از سیل اشک من زمین را یک بنا محکم

کنون ترسم که نقصان در بنای آسمان افتد

سجود آستانت چون میسر نیست میخواهم

که آنجا کشته گردم، تا سرم بر آستان افتد

چو از داغ فراقت شعله حسرت بجان افتد

چنان آهی کشم از دل، که آتش در جهان افتد

مگو: بدوزخ هجر افگنم هلالی را

روا مدار که بیچاره در عذاب افتد

ز بهر جلوه چو خورشید من رود بر بام

بخانها همه از روزن آفتاب افتد

تو چون شراب خوری با رقیب خنده زنان

ز خنده تو نمک در دل کباب افتد

دلم بیاد لبت هر زمان شود بیخود

علی الخصوص زمانی که در شراب افتد

ترا گهی که نظر بر من خراب افتد

دلم ز بسکه تپد در من اضطراب افتد

دل مدهوش هلالی، که ز پا افتادست

کاش در جلوه گه آن بت رعنا افتد



تعداد ابیات منتشر شده : 206498