که شوقم برد از جا این صدا چیست

به گوشم این صدای آشنا چیست

از آن فریاد ناظر از زمین جست

زد از روی تعجب دست بر دست

چو منظور این سخنها کرد ازو گوش

خروشی بر کشید و گشت بیهوش

ندیدی کس چنین ناشادم از هجر

به این محنت نمی افتادم از هجر

معلم را نمی آزردم از خویش

صبوری می نمودم پیشهٔ خویش

اگر بی روی آن شمع شب افروز

به مکتب می نمودم صبر یک روز

مرا از خویش باید ناله کردن

که خود کردم نه کس این جور با من

وداع او مرا روزی نگردید

ازو کارم به فیروزی نگردید

گره دیدم به دل این آرزو را

ندیدم بار دیگر روی او را

مرا این داغ از آنها بیشتر سوخت

که چون چرخ آتش محرومی افروخت

تعداد ابیات منتشر شده : 59270