به جام اندر تو پنداری روان است

و لیکن گر روان دانی روانی

به ظلمت سکندر گر او را بدیدی

نکردی طلب چشمهٔ زندگانی

شود گونهٔ جام باده ز عکسش

ملوّن چو از نور او لعل کانی

عقیقی شرابی که در آبگینه

درخشان شود چون سهیل یمانی

بماند گل سرخ همواره تازه

اگر قطره ای زو به گل بر چکانی

از او بوی دزدیده کافور و عنبر

وز او گونه برده عقیق یمانی

وایدون فرو کشی به خوشی این می حرام

گویی که شیر مام ز مادر همی مکی

ای طبع سازوار ، چه کردم تو را ، چه بود

با من همی نسازی و دایم همی ژکی

که نیرزد به نزد همت من

ملک هر دو جهان به یک خواری

به خدایی که آفرین کرده ست

زیرکان را به خویشتن داری

تعداد ابیات منتشر شده : 510165