توقّع به لطفت چنانست کاین دم

به آب گل این شعله را وانشاند

گرفت آتشی چو گل اندر نهادم

رخم همچو گل زان عرق می چکاند

چو گل انبساطی کنم با تو زیراک

کف در فشانت به گل نیک ماند

چو گل باتو درعشرت اندرچه افتاد

زمین بوس هردم چو گل می رساند

به گل چیدن آمد به باغ سخایت

رهی گر چه گستاخیی می نداند

قضا گلشن چرخ را در رکابت

قبا بسته چون غنچگان می دواند

گل خلق تو چون بخندد بیک دم

ز دل بسته غنچه را وارهاند

ز شرم تو گل رنگ برچهره آرد

ز خلق تو لاله قدح می ستاند

کسی کو چو غنچه دل اندر تو بندد

ز تو تازه رو همچو گلبرگ ماند

طبقهای زر چیست بر دست گلبن؟

بدان تا که در خاک پایت فشاند

تعداد ابیات منتشر شده : 466260