عجم و نقط ز زیبق و شنگرف زد مرا

گردون که کرد چوی الف کوفیان تنم

برگ چنار دیدی شبنم بر او زده

دستم ببین اگر بودت برگ دیدنم

گریده همچو شمعم و سوزنده چون چراغ

کزپای تا بسر همه درموم و روغنم

شد رخنه رخنه چون هدف تیر شخص من

با آنکه ناخنست بیکبار جوشنم

بشکافتست پوست بر اندام من چونار

از بس که من بدانۀ لعلش بیاگنم

بر روی آب شکل حباب ار ندیده یی

در آبله ببین تن چون آب روشنم

از سوز سینه جوش برآورده ام از آنک

بفکند دست درد بیک ره نهنبنم

ابریست دست من که برو تعبیه ست در

من روز و شب در آن که کجا برپراکنم

گاورسۀ زرم اثر خرد کاریست

کاکنون بچرب دستی باری معیّنم

زانگشت من چراغ توان برفروختن

کز گونه گون طلاچو فتیله مدهنّم



تعداد ابیات منتشر شده : 407826