سیمین ساق، بانک شعر پارسی

چنانچه بیت یا مصرع درخواستی خود را در نتایج زیر پیدا نمی کنید به دو منظور است ؛ یا منتشر نشده است و یا آن را اشتباه نوشته‌اید. ما سعی کرده‌ايم شبیه ‌ترین نتایج را بر اساس جستجوی شما نمايش دهيم.

جامی مگر از بزم حیا در زده ای باز

کاتش به دل شیشه و ساغر زده ای باز

دل می چکد از چشمم چون ابر اگر گریم

جان می دمد از لعلت چون برق اگر خندد

بسکه سودای توام سرتا به پا زنجیر پاست

موی سر چون دود شمعم جمع با زنجیر پاست

قاتل ما چون سحر دامان ناز افشاند و رفت

خون ما چون گل همان در دامن ما ریختند

چون حیا غالب شود غیر از خموشی چاره نیست

هرکه باشد چون گهر در آب می دزدد نفس

مخموری و مستی همه فرش است به راهت

چون چشم خود امروز چه ساغر زده ای باز

چند، چون گرداب بودن سر به جیب پیچ وثاب

می توان چون موج دامن چید و زین دریاگذشت

ربط جمعیتشان وقف تغافل ز هم است

چشم اگر باز شود چون مژه ها می پاشند

دمی چون صبح می خواهم قفس بر دوش پروازی

چون گل تاکی سپهرم در دل صد چاک بنشاند

چند چون گرداب باید بود محو پیچ و تاب

بر امید ساحلی چون موج دست و پا زنید

تعداد ابیات منتشر شده : 510165