با چهرهٔ روشن چو تافته روز

با طرهٔ تاری چو قیرگون شب

به تنگیم از جدایی کاشکی می شد یکی پیدا

که ما را رهنمایی سوی اقلیم فنا کردی

بس شگفتی نیست گر چون آبگینه بترکد

هر دلی کز شاه ایران اندر آن بغضست و کین

به قلب اندرون هر که بُد زاولی

پس پشتشان ارفش کاولی

براهت چند زار و ناتوان افتم، خوش آن روزی

که از چشمت نگاهی جانب این ناتوان افتد

بیگانه وار از سر ما سایه وا گرفت

ما را ز آشنایی او این گمان نبود

به اغیار آنقدرها می توانست از وفا دیدن

چه می شد گر زیادی یک نظر هم سوی ما کردی

بر سر نیامدست سیاهی بپر دلی

چون آن دو زلف قلب شکن در جهان جان

با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست

صورتی هرگز ندیدم کاین همه معنی در اوست

برسایش ما را ز جنبش آمد،

ای پور، در این زیر ژرف دریا



تعداد ابیات منتشر شده : 206541