سیمین ساق، بانک شعر پارسی

به بتخانه ای بود فغفور چین

نهاده سر از پیش بُت بر زمین

بر نفس خویش به شکر خدای

سود همی گیر به رسم کرام

بران ره فرودست و با لشکرست

همان کی نژاد است و کنداور است

با خرد گفتم بگویم سر جام

بانگ بر من زد چه خواهی گفت هی

بیک دیدن دلش زیر و زبر شد

بسی در عشقش از دختر بتر شد

با این همه از غمت گزیرم هم نیست

دل بی غم دار کز تو دل بی غم نیست

بپوشیدند در معجر سرماه

خبر بردند ازان دلبر بر شاه

به فتوی خط تو کآیتی ست در خوبی

حلال نیست تماشای بوستان کردن

برمکش و باز مده دم تهی

باد مپیمای چنین بر دوام

بگذر تو ز غیر و باش همصحبت او

ور صحبت غیر بایدت عین خطاست



تعداد ابیات منتشر شده : 380540