همی گفت با دل پر از داغ و درد

که چرخ فلک خیره با من چه کرد

اگر با خوبرویان می نشینی

بساط نیک نامی درنوردی

رفتن از دیدهٔ خود طرز خرامی دگر است

بیدل اینجا صفت سرو روان دارد شمع

بی تمیز است حیا حسن چو سرشار افتد

رنگ خود را پر پروانه گمان دارد شمع

گفت معشوقم آن که جانم داد

در ستایشگری زبانم داد

سهل باشد بردن داغ کلف از روی ماه

هر که زنگ از سینه ما می برد روشنگرست

شنیدم ز جنگ آزمایان پیش

که از زور تن زهرهٔ مرد بیش

نه پور و برادر نه بوم و نه بر

نه تاج و نه گنج و نه تخت و کمر

سکندر به پاسخ زبان بر گشاد

ز درج دهن کان گوهر گشاد

ولیکن با رقیبان چاره ای نیست

که ایشان مثل خارند و تو وردی

تعداد ابیات منتشر شده : 507645