سکندر چو دید آن همه کان گنج

که در دستش افتاد بی دسترنج

کشته دیو ستنبه را از تاب

گوهر چتر او به جای شهاب

بی ندامت نیست هستی هر قدر بالد نفس

موج تا باقیست دستی می زند بر سرمحیط

وصفت کل ملیح کما یحب و یرضی

محامد تو چه گویم که ماورای صفاتی

از شرف یافتست چون حیوان

چوب منبر ز خطبهٔ او جان

عزت و خواری غبار ساحل تمییز ماست

ورنه از کف فرق نگرفته است تا عنبر محیط

تاجر از جمله پای پیش نهاد

کرد بر هر چه هر که گفت مزاد

صد خریدار پیشش استاده

بیع او در مزاد افتاده

دید ماهی عجب رباینده

برتر از مدحت ستاینده

دیده چون از رخش منور یافت

دیده را از شنیده بهتر یافت

تعداد ابیات منتشر شده : 506730