ز وصل سیمبران پیرهن حجاب بود

مگر ز گرمی می، گردد آب شیشه ما

آب بهر این ببارید از سماک

تا پلیدان را کند از خبث پاک

زین شهود آنچه سازدت مهجور

دیو رهزن بود مشو مغرور

همان زمان به لب تشنه ای پیاله رساند

گرفت هر چه ز خم چون سحاب شیشه ما

خرمن گل درآورید به بر

مغز بادام در میان شکر

به زبان درخت و سمع کلیم

می کند عرض خود کلام قدیم

تا که غفاری او ظاهر شود

مغفری کلیش را غافر شود

تمنای دل ما میکند خواست

که زان زانو نشین بربایدت خاست

گلستان گشته آتش زیر تابش

ولی پیدا شرار اندر هوایش

بند صدرش گشاد و شرم نهفت

بند صدری دگر که نتوان گفت

تعداد ابیات منتشر شده : 466260