بالله که خطاست هرچه گفتم

والله که هرآنچه رفت سوداست

ز سودای غمت دیوانه گشتم

به عشقت در جهان افسانه گشتم

دلم بربود دوش آن نرگس مست

اگر دستم نگیری رفتم از دست

صورت دولت وفاق تو چو پرواز همای

سورت محنت خلاف تو چو آواز غراب

تو زر بر کف نمی یاری نهادن

سپاهی چون نهد سر بر کف دست؟

کسی بیهوده خون خویشتن ریخت؟

کند هرگز چنین دیوانگی مست؟

مرا گویند با دشمن برآویز

گرت چالاکی و مردانگی هست

انفاس بهشتست که آید به مشامم

یا بوی اویسست که از سوی قرن خاست

تیغ تو صف دشمن و حکم تو دست چرخ

آسان اگر ببندد دشوار نشکند

زنهار!نیزه تو چه ماری است کز زبانش

جز در دهان خصم تو زنهار نشکند

تعداد ابیات منتشر شده : 27693