خویشان بهم آمدند دل تنگ

رخساره، ز خون دیده گل رنگ

آهی ز جگر چنان برآورد

کاختر زدمش فغان برآورد

زان ستم پیرا نصیب ما به غیر از جور نیست

کیست یارب تا بود باب ترحم کردنش

پروانه بکشت خویشتن را

بر شمع چه لازم است تاوان

ای دریغا چون شد آن ایران و آن ایرانیان

تا ببینند این ده ویران و این ویرانیان

مادر که بدید حال لیلی

برداشت به نوحه وای ویلی

از پس او میرآخور گشت دستور اجل

وان قشو کم کم قلمدان کشت و شد ضرب المثل

وندر آنجا کرد بدرود جهان آن شهریار

آوخ آوخ ، گر جهان را این بود انجام کار

کان بت چو ازین سرای غم رفت

با همرهٔ عشق در عدم رفت

مروحه بر گرفت و کردش باد

آینه پیش روی وی بنهاد

تعداد ابیات منتشر شده : 502534