صد داغ سوختیم و ز دل تیرگی نرفت

روشن نکرد کلبه ما را چراغ هم

صد ناله داشت خسرو مسکین ز درد خویش

چون پیش او رسید، زبان گوییا نبود

صبح عید از گلاب شستم روی

خلعت شاه کردم اندر بر

صد چمن عشرت به فتراک تپیدن بسته ایم

حلقهٔ دام که ما را در نظر آورده است

صدر تو به پایه تخت جمشید

اسب تو به سایه رخش رستم

صریر او برساند به لفظ معنی را

چو قدرت ملک العرش روح را به صور

صورت اقبال و ادبار جهان پوشیده نیست

آسمان یک صبح و شامی در وجود آورده است

صد جامه دریده ام چو غنچه

بر زمزمهٔ هزار دستان

صد زده زان چهار صد عفریت

که گه تک شوند مرغ به پر

صبح چون مهر سرزد از خاور

مهربان ماه من رسید از در



تعداد ابیات منتشر شده : 206498