سیمین ساق، بانک شعر پارسی

ظل نواب باد بر سرشان

سد چو وحشی بود ثناگرشان

ظفر با تیغ او همپشت میشد

حسودش کفش در انگشت میشد

ظفر آواز داد و گفت ای ملک

چه حذوریست این و مجتازی

ظلم ترک دیار تو داده

به دیار مخالف افتاده

ظلمی است شب تا صبحگه بر ما که نتوان گفت، وه

بگذشت چون از اوج مه فریاد ما، فریاد رس

ظل ظلیل چتر تو و خوی پرچمت

رخسار نو عروس ظفر راست زلف و خال

ظلم نبود که با چنان سخنی

که بود مهزل هر انجمنی

ظلم اندر جهان علم و عمل

وضع هر شیء بود به غیر محل

ظالم نبرد سود، که یک سال ظلم کرد

مظلوم هم بزیست که سالی جفا کشید

ظالمان خون ریز چون فصاد وزیشان خلق را

خون دل سر بر رگ جان می زند چون نیشتر



تعداد ابیات منتشر شده : 292199