سیمین ساق، بانک شعر پارسی

غلام باد صبایم غلام باد صبا

که با کلاله جعدت همی کند بازی

غمخواری ما سوخته جانان چه خیالست

جز شعله نسوزد جگر کس به سر داغ

غیرت بی دست وپایی های شخص همتم

هرکه را سوزد نفس ، می بایدم گردید داغ

غبار عالم اندیشهٔ کی ام بیدل

که دارم از چمن اعتبار رنگ فراغ

غازیان کشتند کافر را بتیغ

هم در آن ساعت ز حمیت بی دریغ

غرض جنون زده خلق را به سوال ساخته در به در

بهم آیدت دو جهان اگر لبی آوری بهم از طمع

غیر او هر چه دارم از زر و سیم

به فقیران همی کنم تسلیم

غایت کام و دولت است آن که به خدمتت رسید

بنده میان بندگان بسته میان به چاکری

غیر نومیدی علاج اینقدر امراض چیست

عالمی پر می زند در نبض بیمار طمع

غفلت این انجمن درخورد اغماض دل است

عالمی را چشم پوشانید و عریان کرد شمع

تعداد ابیات منتشر شده : 509595