سیمین ساق، بانک شعر پارسی

هفت و پنج و چهار از اکرامش

با سه حرفند از اوّل نامش

هر که محبوس است اندر بو و رنگ

گرچه در زهدست باشد خوش تنگ

هست تا در جام ما یک قطره می، دریا دلیم

پشت ما بر کوه باشد تا سبو بر دوش ماست

هر چه جستند حاضر آوردند

مجلس عقد منعقد کردند

هر یکی در کریچه ای دلتنگ

بسته بر رویشان دری چون سنگ

هم از اول بامداد آفتاب

بفرخنده طالع در آمد ز خواب

هم اینجام کشت و هم اینجام خورد

هم اینجام مردان روز نبرد

هر طرف مژگان گشایی عالم خمیازه است

از زمین تاآسمان چاک است در دامان حرص

هیچ دشتی نیست کز ریگ روان باشد تهی

بر نمی آید حساب از ریزش دندان حرص

همان روشنک را که دخت منست

بدان نازکی دست پخت منست

تعداد ابیات منتشر شده : 505890