چو تاریخ تیمار خواهد نوشت
جهان از دل من کند مسطری
به هر خار چندان همی گل دهد
کجا یک شکوفه است بر عرعری
گه از باد پویان کند مانی یی
گه از ابر گریان کند آزری
گهی زیر سیمین ستامی شود
گهی باز در آبگون چادری
همه کار بازیچه گشته است از آنک
سپهر است مانند بازیگری
یکی سنگ سختم که بگشاد چرخ
ز چشم من آبی ز دل آذری
دلشاد زی بدان که بود او را
لب قند و روی سیب سمرقندی
ای آن که از سما مه و خورشیدی
از جود و خلق شکری و قندی
گویم به تن همی که غنی گردی
بپذیر پند اگر ز در پندی
کارم ببست چون که بنگشایی
جانم گسست چون که نپیوندی