سیمین ساق، بانک شعر پارسی

توئی خورشید اندر عالم جان

شدستی در حقیقت جان جانان

تخت چون دید روی شه خه گفت

بخت ربّی و ربّک اللّٰه گفت

تا برون ناید ازین ننگین مناخ

کی شود خویش خوش و صدرش فراخ

تا بگوید ز خانه ام باری

بستر آرند و فرش و ناهاری

ترا خورشید جان چون رفت اینجا

بشیب مغرب اندر عین الّا

تا نبندی سنگ بر دل از تقاضای طلب

معنی دل چیست نتوان یافت در دیوان حرص

ترا در آفرینش هست بینش

تو هستی برتر از این آفرینش

تو میدانی که اینجا کیستی تو

در این پرگار بهر چیستی تو

تا به کی باشد کسی سودایی سود و زیان

تخته می گردد به یک خشت لحد دکان حرص

تا کی ز درد عشق تو نالد روان من

روزی به لطف از تو مثالی نیافته

تعداد ابیات منتشر شده : 505890