تن زار مرا هر دم رقیب آزرده می سازد

چنین باشد، بلی، چون چشم سگ بر استخوان افتد

تا فتنه شد رخ تو نهان گشت عافیت

انصاف زندگی بلامت همی کند

تازیانه بر زدی اسپم بگشت

گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت

تو بر خدای خود آن ناز می کنی از جهل

که بر پدر نکند پنج ساله چندان ناز

توان خود را به سختی سنگدل کرد

بدین سختی نه کاهن را خجل کرد

تا حکم نه آسمان روانست

بر هفت زمین ترا تحکم

ترا آن دوست می خواند بر خود

تو نیز آن دوست را می خوان و می رو

ترسم که دگر نبینم ، ای در خوشاب

اندر شب هجر خویش روی تو بخواب

تیر گشتن در کمان آسمان

بهر افتادن شد، این معنی بدان

تا زیزدان بود معونت خلق

باد یزدان تو را همیشه معین



تعداد ابیات منتشر شده : 206512