سیمین ساق، بانک شعر پارسی

تا که با مه چون شود او متصل

شکر گوید از تو با سلطان دل

تیغ هم نام او چو کین توزد

کین گذاری ز تیغش آموزد

تحفه چون ز آتش نهانی او

دید از دیده اشک رانی او

تا نسیم نوبهار عشق در مشاطگی است

شبنم این بوستان محو گل روی خودست

تو برخوان ای محمد با علی راز

چو بشنودی بگفتی عاقبت باز

تنگ خلقی هر که را انداخت در دام بلا

متصل در زیر تیغ از چین ابروی خودست

تیغ او بر عدوست رستاخیز

شیر شمشیر او بدید گریز

تا که زوتر جانب معدن رود

کین خوشی اندر سفر ره زن شود

تو گفتی سرّ ما اکنون ببر سر

که تا آیی و بینی بیشک آن سر

تا نفس هست ز دل کم نشود گرمی عشق

شعله تابی است که در رشتهٔ جان دارد شمع

تعداد ابیات منتشر شده : 507705