در خود از درد عشق دردی دید

باز گردید و جای می نگزید

دیدم اطراف ربع مسکون را

از سیاهی چو کلبه مسکین

دلم یک شعله بود از عشق بیرون رفت از دستم

بیا ای فیض تا در ماتم دل مشتغل گردم

دوش در وقت آنک ضلّ زمین

کرد بر موکب شعاع کمین

دل از نور ایمان گر آگنده ای

ترا خامشی به که تو بنده ای

در او رخشنده برقی برفروزد

که صبر و هوش را خرمن بسوزد

دامانش چون گذاشت حق صحبت قدیم؟

گیرم که دست هیچ کسش در میان نبود

در مرتبه ای غایب در مرتبه ای حاضر

در مرتبه ای پنهان در مرتبه ای مشهور

درد عشق و مژده راحت زهی فکر محال

این خبر یارب کدامین بیخبر آورده است

دران وحدت دو عالم را شکی نیست

که موجود حقیقی جز یکی نیست



تعداد ابیات منتشر شده : 206556