زان لعل آتشین قدحی نوش کن که هست

نار دل شکسته و آب روان جان

زد بسی در ولیک سود نداشت

نگشود و بر خودش نگذاشت

ز سودای تو ای شمع جهان تاب

نه در بیداری آسوده ام نه در خواب

ز آندم که رفت نام لبت بر زبان من

طعم شکر نمی رودم از دهان جان

ز چوب خشک چرا بود بایدم کمتر

که ناله گیرد چون او جدا شود از یار

ز فرط بچه بازی ها به پاریس این عمل مد شد

در ایران هم پی تقلید جنبیدند خانم ها

ز خاک کوی حبیبم، مران، که سلمان را

بخاک پای و سر کوی یار، سوگند است

زلف تو دستگیر دل و پای بند عقل

لعل تو جانفزای تن و دلستان جان

ز بس کاس سرها و خون جگرها

اجل ساقی و وحش مهمان نماید

ز شاه فلک تیغ و مه مرکب او

زحل خود و مریخ خفتان نماید



تعداد ابیات منتشر شده : 206541