سیمین ساق، بانک شعر پارسی

شد این لشکر از خواسته بی نیاز

که از لشکر شاه چین ماند باز

شد به زلف او یکی صد، رشته پیوند من

استخوانم را اگر زخم نمایان شانه ساخت

شب تیره با لشکر افراسیاب

گذر کرد از آموی و بگذاشت آب

شد تیره جمال صبح تابش

وافتاد به زردی آفتابش

شد نبشته دین او بر پوست های گاومیش

گشت روشن آتش موبد از آن پاکیزه کیش

شعله ز تنش چنان برآمد

کش دود ز استخوان برامد

شد خرامنده تا بر مجنون

سایه افکند بر سر مجنون

شد سلسله جنبان جنون سنگ ملامت

در سینه کهسار به آهنگ شود آب

شد پیرزن جگر دریده

زان تیره نفس، نفس بریده

شوریده ز جاش بر گرفتند

فریاد و نفیر در گرفتند

تعداد ابیات منتشر شده : 502039