سیمین ساق، بانک شعر پارسی

عدل از او با جمال و با آبست

ظلم ازو رفته در شکر خوابست

عقد بستند آن دو مفتون را

شاد کردند آن دو محزون را

عالمی اسباب بر هم چید و زین دریا گذشت

تا نفس داری تو هم پل بند از سامان حرص

عالم پیر زو جوان گشته

دین و دولت بدو عیان گشته

عزلت گزیده ایم و به صد کوچه می تپیم

آه از قناعتی که کشد بی نیاز حرص

عقل کهن بار جفا می کشد

دم به دم از عشق نوآموخته

عیانی چون بدیدم جمله در خویش

حجابم آن زمان برخاست از پیش

عزّ شاهی به خصم خویش بماند

هرکه من عزّ بزّ برِ خود خواند

عالم انس از فراموشان وحشت مشربی ست

گردباد این گل به سر زد آخر از صحرای خویش

عاشقان را باده خون دل بود

چشمشان بر راه و بر منزل بود

تعداد ابیات منتشر شده : 505890